تبليغاتX
چرک نوشته







همای اوج سعادت به دام ما افتد ... اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
 
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در زندگیم مرتکب شدم این بوده که آدرس وبلاگم رو به چند نفر در دنیای واقعی دادم. آدمایی که معتقدن همین که اسم پزشک روی کسی بود و یا اینکه وضع مالی کسی طوری بود که دستش به دهنش میرسید این حق رو داره که بقیه رو آدم حساب نکنه، خودش رو یه سر و گردن بالاتر بدونه، خودش رو با اخلاق (!!!!!!) بدونه، کسایی که اصالت و انسانیت رو با معیارهای حقیرانه خودشون میسنجن هرگز نمیتونن بفهمن که برای اینکه دوتا آدم باهم دوست باشن لازم نیست هردوتاشون پزشک باشن، هردوتاشون پولدار باشن، برای اینکه کسی رو آدم حساب کنی لازم نیست حتماً ماشین داشته باشه، لباساش مارکدار باشه !

اینجا برای من با همه بدی هایی که داشت، با همه اذیت هایی که شدم، خوبی های زیادی هم داشت که یکی از بزرگترین خوبی هاش این بود که نگاهم رو به جامعه اطرافم عوض کرد، نگاهم به زندگی عمیقتر شد، جمعبلاگایی که رفتم واقعاً تو نگرشم تاثیر عمیقی داشت. بخاطر همین خوبی ها بود که دوستایی که اینجا دارم به مراتب برام عزیزتر از کسایی که هستن که در دنیای واقعی اسم دوست رو روشون گذاشته بودم.

این آدمهایی که آدرس اینجا رو دارن تک تک پست های منو میخونن و حتی تک تک کملات و جوابایی که من به کامنتام میدم رو تحلیل میکنن (!!!!) ولی ادعا میکنن که ما پامون رو توی وبلاگ تو نمیذاریم ! اما واکنش های احمقانشون حاکی از حقیقت ماجراست ! و من تا به الان سکوت کرده بودم ...

امشب از این آدما حرفها و دروغهایی راجع به خودم و بچه های اینجا شنیدم که وجودم رو لرزوند . فقط تونستم اشک بریزم و همه شون رو به خدا واگذار کنم

مدتها بود که میخواستم آدرسم رو عوض کنم، اما ظاهراً موعدش امروز بود. هرکسی که آدرس جدیدم رو میخواد تو کامنتدونی بهم بگه

و دیگر هیچ ...





پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

تقدیم به اردی بهشتی عزیزم به مناسبت بیست و چهارمین سالروز تولدش 

( برای دیدن عکسها برید به ادامه مطلب و اول save کنید )

 

+ پس فردا هم وبلاگم یه سالش میشه
+ برای مدت کوتاهی نیستم اما به خانه باز خواهم گشت
+ امروز با دوست عزیزم توت فرنگی رفتیم نمایشگاه کتاب و خیلی خوش گذشت، شرح ماوقع رو میتونید اینجا بخونید
+ خیلی تابلو ِ که من تو نقاشی بلد نیستم پا بکشم ؟ :دی
بعدتر نوست : عوعاسیس برگشته سر خونه و زندگیش




ادامه مطلب ...



دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

قوانین جدید وبلاگ چرک نوشته :

1. از این به بعد اینجا دیکتاتوری مطلق حاکم ِ

2. از این به بعد با اون روی من بیشتر آشنا میشید

3. همه ی کامنتها باید یا آدرس معتبر وبلاگ یا ایمیل معتبر داشته باشن در غیر اینصورت دو حالت پیش میاد، یا کامنتتون حذف میشه یا به هـــــــــــــــــــــــر نحوی که دلم بخواد به کامنت جواب میدم که ممکنه باعث بشه با برخورد ناخوشایندی از طرف من روبرو بشید و حتی شوکه بشید !

4. دوستان غیربلاگری که آدرس ایمیل میذارن، در صورتی که متوجه بشم آدرس ایمیل بی سر و ته هستش، بند سوم در موردتون اجرا میشه

5. هر وقت دلم بخواد کامنتدونی رو میبندم

6. کامنتهایی با مضمون "آپم"، "بدو بیا" و مشابه بی برو برگرد حذف میشن، هرجا دلم بخواد میرم و هرجا دلم نخواد نمیرم

7. با کوچکترین شوخی های نابجا (+18) به شدت برخورد میشه طوری که تا عمر دارید اون شوخی رو تکرار نکنید

8. اگه حس میکنید قوانینی که گفتم توهین به شماست یا قوانین جدید با روحیات شما سازگار نیست لطفاً دیگه اینجا تشریف نیارید

9. موارد فوق در مورد شما هم صدق میکنه دوست عزیز و قدیمی

10. من همینم که هستم !

.11 با وجود ده بند فوق باید باز بگم که اصاب مصاب تعطیله ؟!

با تچکر ، مدیریت چرک نوشته !


بعدتر نوشت : کامنتدونی من به خواست خودتون بازه ! چون اگه ببندم همه میان میگن باز کن ! مثل دفعات قبل ! اگه به خودم باشه کلاً همه رو میبندم پس اگر کسی نمیتونه شرایط فوق رو رعایت کنه لطفاً کامنت نذاره ! مهم نیست که من شما رو بشناسم یا نه، دوست جدید باشی یا قدیمی، همه ی کامنتها باید آدرس داشته باشن. اول اسم و آدرستون خونده میشه، اگر بی اسم باشه یا آدرس الکی داشته باشه بدون اینکه حتی یه نگاه به متن کامنت بندازم حذفش میکنم. اگر حذف شدن کامنتتون باعث ناراحتی شما میشه لطفاً کامنت نذارید ! چون آدرس نذاشتنتون هم باعث ناراحتی من میشه پس بی هیچ رودربایستی کامنتتونُ حذف میکنم ! دوستانی که براشون آدرس گذاشتن سخته، تیک گزینه "مشخصات شما حفظ شود" رو موقع کامنت گذاشتن بزنند .


+ مادر یکی از دوستانم فوت شد، برای شادی روحش دعا کنید :(((((





یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک
برید ادامه مطلب !

ادامه مطلب ...



شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

"روزانه نویسی"

1.  چن روز پیش بابام رفته بود پیش یکی از دوستاش که شرکت طراحی داخلی و مبلمان و این جور چیزا دارن ! اونوخ از یه میز و صندلی خوشش اومده بود و واسه من خریده بود. این دفعه دومی هست که در کل زندگیم بابام تنا تنا میره واسه من چیزی میخره ! دفعه اولشم وقتی بچه بودم بطرز غافلگیرانه ای واسم یه یخچال اسباب بازی خریده بود. اونوخ میز و صندلی قدیمیم رو که عوض کردم جرقه ای افتاد تو ذهن مامانم اینا که کلاً همه وسایل اتاق منو که متعلق به عهد فرفورژه استُ عوض کنن ! اونوخ به مامانم میگم چی شده شما یُهویی تصمیم گرفتین وسایل منو عوض کنید ؟

مامانم : با بابات نشستیم فک کردیم، دیدیم تو که حداقل تا هفت هشت (!!!!!!!!!!!!!!!) سال دیگه پیش ما هستی، پَ بذار یه تنوعی تو اتاقت ایجاد کنیم !
من   :| :|
 + مامانم اینا کلاً عزمشون رو جزم کردن که من یه بچه سندرم دانی بدم تحویل جامعه ! :دی

بعد مامانم گیر داده که تختت رو عرض صد و بیست بگیرم ! میگم من میخوام تخت صد و بیست رو کجای دلم بذارم ؟!
مامانم : هفت هشت سال دیگه که ازدباج کردی و خواستی یه وخ اینجا بمونی تخت نود کمه واستون، صد و بیست بگیرم که جا واسه جفتتون بشه !
من : ما تو تخت نود راحتتر هستیم !!!
مامانم  :| :|

 

2. اونوخ اون روز با بچه ها نشسته بودیم تو کلاس، یُهو حرف این شد که اگه دوباره میتونستیم انتخاب رشته کنیم آیا باز هم پزشکی میخوندیم یا خیر ! فقط جوابا رو داشته باشید :
من که عکاس میشدم قطعاً، اونوخ دوستام : دست فروش مترو (!!!!!!!!!!) ،سفره آرا ، فروشنده لوازم آرایش، طراح داخلی، شوهر کردن و بچه داری، آرایشگری، .... اونوخ از بین پونزده نفر آدم فقد یه نفر بود که میخواست بازم پزشکی بخونه اونم واسه اینکه یه سال پشت کنکور مونده بوده و میگفت سال اول که پزشکی قبول نشدم داشتم از شدت حسادت به بقیه میمردم !!!!! 

 

3. اونوقتی که استادم گفت باس واسه کارم یه اسپانسر پیدا کنم، تو دلم گفتم آخه من الان برم دُمبال این کار بهم میخندن ! میگن یه جوجه دانشجو که نه سر پیازه و نه ته پیاز ! کلاً به حرفم اهمیت نمیدن ! بعد امروز زنگ زدم به اونجایی که قرار بود اسپانسر تحقیقم بشن ! اونوخ یه آقای دکتر فووووووووووق العاده مهربون مسئولش بود که وقتی خودم رو معرفی کردم بینهایت تحویلم گرفت و از کارم استقبال کرد ! بعد ازم پرسید ورودی چندی ؟ گفتم 86 ! گفت من ورودی 52 هستم !! دخترم ! ما همه اهل یه خانواده ایم و هدفمون ارتقای سلامت جامعه ست ! باید هوای همو داشته باشیم و بهم کمک کنیم ! بعد گفت که متاسفانه ماده اولیه اون دارویی که من میخوام رو ندارن و اگر من دارویی دیگه ای بخوام با کمال میل در اختیارم میذاره ! اصن دلم میخواست از پشت تلفن ماچش کنم و فشارش بدم، اوصولاً من به هرکی که بهم بگه دخترم یا بابا جان ارادت خاصی پیدا میکنم ! بعد جالبیش اینجاست که به هرجای دیگه هم که زنگ زدم وقتی خودم رو معرفی کردم کُلی تحویلم گرفتن ! اصن فک نمیکردم کلاً دانشجو ها رو هم آدم حساب کنن ! هیچی دیگه ! خواستم بگم امرو کلی اعتماد به نفس پیدا کردم و فهمیدم در نوع خودم کم الکی نیستم ! :دی

 





پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

جــــــــــــــــــــــــــــــــــــمعبلاگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برنامه امشب سینماهای تهران



بازیگران : رستاک، بچه مسلمون و خانوم بچه ها، ارسطو، علیرضا، دیپ، سه سه سکو، اَبک، مهدی، صادق، مرد جوان، فرشته، آبان آذر، خانوم پرتقالی، پلشت، مهرو، ستاره کوچک خوشبختی، سودالیت، الهام رئیسی و لعیا و

با حضور ویژه بنجامین باتن !


خلاصه فیلم : بنجی به رستاک میگه که قراره بیام تهران و مهرو به افتخار حضور بنجی یه جمعبلاگ ترتیب میده و رستاک رو هم دعوت میکنه ! رستاک بسیار بسیار مشتاق دیدار بنجی بوده و هیچ وقت فکرش رو نمیکرده که بتونه با بچه های شیرازی دیداری داشته باشه دعوت مهرو رو اجابت میکنه و پنج شمبه ساعت سه و نیم میره جمعبلاگ ! رستاک که سابقه یه بار جمعبلاگ رفتن رو تو کارنامه وبلاگی خودش داره اینبار با اطمینان خاطر بیشتری تو جمع حاضر میشه و برخلاف دفعه پیش که لال مونی گرفته بود، اینبار با همه خوش و بش میکنه و از حضور در جمع صمیمی دوستان بی نهایت لذت میبره ! در این بین با دوستان جدیدی هم آشنا میشه و بیشتر خوشحال میشه ! اونوخ بنجی یه دفترچه میده دست بچه ها و ازشون میخواد علت وبلاگ نویسیشون و نظرشون راجع به این جمعبلاگ رو بنویسن ! رستاک هم یه صفحه تو دفترچه مینوسه ! بعد بچه ها نوشیدنی های دلخواهشون رو سفارش میدن تا یه لبی تر کنن ! رستاک یه آب انار سفارش میده و در کمال تاثر متوجه میشه که برداشتن ساندیس انار رو خالی کردن تو لیوان و اسمشُ گذاشتن آب انار ! یه همچو کافی شاپی بودن ! نقطه اوج داستان اونجایی ِ که مسئول کافه صد بار میاد تذکر میده که ساکت باشین ! آروم تر ! بقیه مشتری ها دارن اعتراض میکنن ! ولی بچه ها کوتاه نمیاین و به بزم خودشون ادامه میدن ! رستاک در کمال مسرت متوجه میشه که دوست عزیزش خدابانو تلفنی حضور پیدا کرده و میخواد با رستاک صحبت کنه و رستاک از شنیدن صدای دوستش قند تو دلش آب میکنه . کلی عکس هم میندازن ! در نهایت بعد از یه خداحافظی دوستانه و انداختن عکس دسته جمعی راهی خونه هاشون میشن و ...

 

+ جای همه دوستانی که نبودن سبز





چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

"روزانه نویسی"

1. امروز از این سر شهر رفتم اون سر شهر تا با اون استادمون که تعریفشُ کرده بودم راجع به پایان نامه صحبت کنم. استادم تو درمانگاه بود و کلی مریض داشت و گفت باس تا دوازده و نیم صبر کنی ! اونوخ من نشسته بودم پشت در پیش مریضا که دیدم یُهویی یه خانومه ای که قیافش بی نهایت آشنا بود اومد سمتم و شروع کرد به سلاملیک کردن ! بعد من که دیگه تجربم شده بود الکی با کسی سلاملیک نکنم که بعد ضایع بشم، بش گفتم قیافه شما خیلی آشناست ولی من شما رو یادم نمیاد !! بعد دیگه کــــُـــلی آدرس داد که دی ماه پارسال بابام بستری بود همینجا و سل منتشر داشت و دست راستش فلج بود ! بعد من هی یادم نمیومد ! دیگه بالاخره بعد از کلی آدرس دادن یادم اومد که عی بابا ! اصن این بنده خدا تو بخش مریض من بود (یه همچو حافظه ای دارم من) !!! اونوخ این مریضه یه پیر مرد لاغر هفتاد ساله بود با موهای یکدست سفید که معلم ریاضی بازنشسته بود و بی نهاااااااااایت مهربون بود اما طفلک کلکسیون مریضی بود و یه گونی، دقیقاً یه گونی آزمایش و عکس همراهش بود و من پیرم در اومد تا اون گونی رو خوندم و خلاصه کردم !! بعد از اینکه من از بخش رفتم یک ماه و نیم بستری بوده و بعد از من شده بود مریض یکی از دوستام و من از طریق دوستم پیگیر وضعیتش بودم. بعد تا من یادم اومد، زودی نوبت خانومه شد و رفت پیش استادم، بعد یه پنج دقیقه از در اومد بیرون و دوید سمت من و منو کشید سمت خودش و محکم بغلم کرد و شروع کرد زار زار گریه کردن !!! و هی میگفت بابام داره میمیره !!! اونوخ نیس من خودم از دلداری دادن متنفرم، اصن بلد نیستم به دیگران دلداری بدم ! فقط تونستم ازش بپرسم بعد از اینکه مرخص شده چه اتفاقی براش افتاده ؟! گفت پیر مرد طفلی چون پارکینسون هم داشت تو خونه میخوره زمین و خونریزی مغزی میکنه و یه ماهه که تو آی سی یو بستریه و دیشب دوبار کُد خورده و با احیا دوباره برگشته. اونوخ از یه طرف میدونستم وضع باباش چقدر خرابه و امیدی بهش نیست و هرچی بگم دروغه، از طرفی دلداری دادن درست درمون هم بلد نیستم، فقد تونستم بگم آروم باش، خدا بزرگه :(

 

2. بعد رفتم پیش استادمون و واسه پایان نامه همون ایده ای که از کنگره گرفته بودم رو مطرح کردم ! استادمون هم بسیار از ایدم استقبال کرد و گفت میتونه برام مریض ها رو براحتی جور کنه ! اونوخ از کجا قراره جور کنه ؟! از زندان !!! چند وقت پیش تو وبلاگ به یکی به شوخی گفته بودم پزشک زندان هستم، داره شوخی شوخی جدی میشه ! اونوخ برای انجام این پروژه نیاز به یه بودجه کلون دارم ! باید برم بازاریابی کنم و یه اسپانسر برا خودم جور کنم ! امروز اولین اقدام رو در جهت پیدا کردن اسپانسر انجام دادم ! نتیجش شمبه معلوم میشه ! خدا کنه که بشه ! برام دعا کنید که درست بشه. اگه درست بشه از هفته بعد کارم کلید میخوره اگه خدا بخواد.


3. بعد امروز واسه دیدن استادم دقیقاً از شرق شرق تهران رفتم جنوب جنوب تهران ! بعد دیدم مسیر جوریه که خودم تنهایی خطرناکه برم، گفتم جهنمُ ضرر ! در راه علم باس خرج کنم ! با آژانس رفتم و از مبلغی که دادم هنو شوکه هستم ! بعد راننده یه آقای حدوداً پنجاه ساله بود که فکر میکرد تو پیست رالی داره رانندگی میکنه ! دیگه هیـــــــــچ نوع خلاقی نبود که امروز تو یه مسیر چهل و پنج دقیقه ای این آدم انجام نداده باشه ! ینی من رسماً فکم کف ماشین بود ! بعد جالبش اینجا بود که خودش شاید بالغ بر ده دوازده مدل خلاف کرد، بعد تا یکی خلاف میومد و راه اینو سد میکرد دستشُ میذاشت رو بوق به نشونه اعتراض :|





دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

در عجبم از مردمی که برای حفظ "فرهنگ ایرانی"، بر استعمال "پارسی" بجای "فارسی" پافشاری میکنند اما در خیابان زباله میریزند، روی زمین آب دهان می اندازند، قوانین را به راحتی زیرپای میگذارند، به سادگی دروغ میگویند، در صف اتوبوس و مترو مثل طویله رفتار میکنند !!!

در عجبم از مردمی که زنان و دختران خود را زیر چادر سیاه و ضخیم از چشم نامحرم پنهان میکنند اما در چشم چرانی به گربه ماده نیز رحم نمیکنند !!!

در عجبم از مردمی که آمریکا را دشمن خود میخوانند اما برای بدست آوردن پست و مقام از دانشگاه های آمریکایی مدرک جعل میکنند !!!

در عجبم از مردمی که هنرمندان جایزه اسکار را فاحشه میخوانند و به آنها بی اعتنایی میکنند اما به گردن فاحشگان واقعی حلقه گل می آویزند !!! (ادامه مطلب)

(رستاک)           

بیربط نوشت : اوج تنهایی وقتی نیست که فقد همراه اول برات اسمس بفرسته، اوج تنهایی وقتیه که یکه و تنها پاشی بری کافی شاپ  :|



ادامه مطلب ...



جمعه هشتم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

"روزانه نویسی طولانی !"

امروز دومین روز از کنگره بین المللی ایمونولوژی بود، اونوخ چون داداش دوستم مجری کنگره بود ما هم گفتیم بریم ببینیم چه خبره ! کلاً هدف دوستم این بود که از داداشش فیلم بگیره، منم رفته بودم ببینم تو کنگره چیکار میکنن دقیقعن که پس فردا اگه خدا زد پس کلمون و خواستیم خیر سرمون مقاله بدیم واسه یه کنگره ای راه و چاهُ بلد باشیم مثلاً ! بعد کنگره تو سالن همایشهای برج میلاد برگزار میشد و ما فک میکردیم باس یه سالن گُنده باشه که همه چپیده باشن اون تو ! بعد رفتیم دیدیم عی بابا ! یه چی حدود ده تا سالن مجزا بود که ما نمیدونستیم داداش دوستم دقیقاً مجری کدوم سالنه ! بعد رفتیم از راهنما پرسیدیم که الان آقای فولانی مجری کجاس ؟ اون گف نمیدونم ! بعد گفتیم آقای فولانی و فولانی داوران کدوم سالن هستن ؟ باز گف نمیدونم ! هیچی دیگه ! ما رفتیم عین ده تا سالن رو گشتیم تا داداش دوستم رو پیدا کنیم !!! خولاصه پیدا کردیمُ رفتیم تو سالن جا نبود و نشستیم کف زمین ! بعد من مانتوم رو تا زیر گلوم کشیده بودم بالا که خاکی نشه، اونوخ یه دختره بود که زرت زرت عکس مینداخت ! بعد تو اون وضعیت بغرنج یه هونصد تا عکسی از من گرفت ! ینی من دلم میخواست برم دوربین رو بکنم تو دماغ رئیس کنگره !

تو اون سالنی که ما بودیم یه مهمان خارجکی بود که چون جا نبود اونم پشت سر ما نشسته بود رو زمین !!!!!!!!!!!!!!!! بعد یُهویی مدیر اجرایی چشمش خورد به این دکتر خارجیه و یه صندلی براش خالی کرد که بیاد بشینه ! بعد دکتر خارجکیه اینقدر جنتل و خاکی بود که میگف نع ! همینجا خوبه ! دیگه هی از این اصرار از اون انکار، خولاصه نشست رو صندلی !!!!! بعد حالا تصور کنید تو یه سالن صد نفری ۹۹ نفر ایرانی هستن و یه نفر خارجی ! اونوخ چون اسم کنگره "بین المللی" بود باس به زبان خارجی برگزار میشد ! اول از همه یه دکتر خیلییییی خفن اومد حرف زد که یک عالمه ژن کشف کرده بود و یه کتاب نوشته بود که تو آمریکا و اروپا و حتی استرالیا بعنوان رفرنس تو دانشگاه تدریس میشد ! ینی فک من رسماً رو زمین بود !! بعد از این سخنرانی نوبت ارائه مقالات رسید ! اونوخ تصور کنید اینقدر شیر تو شیر بود که به افرادی که باس مقاله ارائه میدادن از قبل گفته نشده بود که باس انگلیسی حرف بزنید !!! بعد یکی از داورا همون اول از هرکس میپرسید که میخواید انگلیسی بگید یا فارسی ؟! اونوخ ما ایرانی ها هم که کمپوت اعتماد به نفسیم ! همه میخواستن انگلیسی حرف بزنن ! جونم براتون بگه که نفر اول یه دختره اومد که خیر سرش یه review article از بیماری های منتقله از کنه ارائه کنه ! ینی گند زد ! گند زد با اون انگلیسی حرف زدنش ! و من فقد حرص میخوردم ! بعد آخر هر ارائه ای داورا میگفن کسی سوال نداره ؟؟ بعد همه ایرانیا سکــــــــــــــــــــــوت، اونوخ اون خارجکیه سوال میپرسید !!!!!! بعد شد نوبت نفر دوم، داداش دوستم گفت از آقای فولانی میخوام که بیان رو استیج ... آقای فولانی ؟ .... آقای فووووووووولانی ؟!!! .... بله خب ظاهراً آقای فولانی نیستن !!!!!!!!! خب نفر سوم آقای فیلانی تشریف بیارن ! ... آقای فیلانی ؟! .... آقای فیلااااااااااانی ؟!!! ... خب آقای فیلانی هم که نیستن !!!!! پس دعوت میکنم از خانوم فولانی !!! ینی من داشتم فقد به این فکر میکردم که این خارجیه داره با خودش چه فکری میکنه راجع به ما ! بعد یه دختره دیگه هم اومد یه ارائه عاااااااااالی داد که من میخواستم برم بوسش کنم اصن ! و با اینکه مقالش به نتیجه نرسیده بود من کُـــــــــلی ایده گرفتم برا پایان نامه خودم ! هیچی دیگه !  باز یه آقای دیگه اومد که به فارسی ارائه داد اما اسلایداش انگلیسی بود ! بعد من داشتم فکر میکردم که این خارجکیه الان میگه چطوریه که همه اسلایداشون انگلیسیه ولی حرف زدنشون اینقدر افتضاحه ! بعد اوج فاجعه اینجا بود که آخر باز پرسیدن کسی سوالی نداره ؟ باز ایرانی ها همه سکــــــــــــــــــوت، اونوخ خارجکیه با اینکه ارائه به فارسی بود سوال پرسید !!!!!!!!!!!! ینی من رسماً رفته بودم تو زمین ! بعد گند اصلی رو نفر بعدی زد ! یه دختره اومده بود که دیگه به کمپوت اعتماد به نفس میگفت برو جلو بوق بزن ! اسلایداش اینجوری بود که خط به خط حرفاشُ نوشته بود ! بعد گفت من میخوام انگلیسی حرف بزنم !!! بعد عیناً اسلایدا رو روخونی کرد ! اونوخ لهجه انگلیسی حرف زدنش ترکیبی بود از فارسی دری و آنگولاساکسون ! میگفت "اینترلوکین ِ ۱۰، تی ان اف ِ آلفا" ینی نمیفهمید "ِ" مال زبان فارسیه ! نباس تو انگلیسی به کار ببره ! هیچی دیگه سر ارائه این دختره من یه ده کیلو وزن کم کردم !بعد آخرش داورا ازش سوال پرسیدن ! این نمیفهمید اینا چی میگن !!! گفت انگلیسی بلد نیستم ! فارسی بپرسید !!!!!  منم موهامو دونه دونه میکندم ! بعدش یه آقای دکتر تازه فارغ التحصیل شده خوش تیپ تو دل برو بود که با یه لهجه گند اسلایداش رو روخونی کرد و رفت اما کاری که کرده بود بسیار بسیار مشابه با کاری هست که من قراره بکنم (همون تحقیق دوساله هه منظورمه !!!) آخرین نفر هم اومد یه ارائه ای داد که پُر از مشکلات اخلاقی بود ! و دکتر خارجکیه هم دیگه نموند تا آخر کنگره ! پاشد رفت !!!!!!!
آخر سر یکی از داورا دید وضعیت انگلیسی حرف زدن بچه ها چقدر فاجعه س، گفت یه نظر سنجی کنیم ببینیم دوست دارید در آینده ارائه ها به انگلیسی باشه یا فارسی ! بعد از بین اون همه آدم فقد منُ دوستم برای فارسی دستمون رو بلند کردیم !!!! بعد داداش دوستم که داشت منفجر میشد از خنده ! آخرشم یه عکس دسته جمعی انداختیم و تموم شد ! هیچی دیگه ! اصن هیچی به هیچی !

بعد آخرشم برای حسن ختام روز جمعمون با دوستم پاشدیم رفتیم کافی شاپ ! اونوخ همه اینجورین که از جو عملی که میان بیرون میرن دُمبال علم و دانش ! ولی من هربار میرم تو محیط علمی آخرش به کافی شاپ ختم میشه نمیدونم چرا !

 





پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 :: :: به قلم : رستـــــاک

نمیدونم چرا شصت درصد از مریضای ایرانی اینجورین که به حرف شمسی خانوم و کبری خانوم و بقال سرکوچه بیشتر از حرف دکتر اعتماد دارن وکلاً خر شمسی خانوم بیشتر از خر دکترا میره ! بعد سه ساعت تلاش میکنی به زبون ساده بهشون بفهمونی مشکل چیه و از کجاست و باید چه کار بکنن، زرتی جلو روت، دقیقاً جلوی روت عقدس خانوم از راه میرسه و میگه زن خواهر نوه عموی شوهر خاله اکبر آقا عین همین مشکل رو داشت و شبا شست پاشُ میک میزد حالش خوب شد ! تو هم باس شبا شست پاتو میک بزنی تا خوب بشی !!! بعد مریضه جلو روت، دقیقاً جلو روت پشتش رو میکنه بهت و میره از عقدس خانوم میپرسه خُب شبا چند بار باس میک بزنم شست پامو ؟ چند ساعت ؟ چند شب ؟ گل گاو زبون هم بمالم رو شستم ؟ بعد اینجاس که میگی بذار این روپوش سفید رو بندازم تو چاه فاضلاب، برم سرچهارراه یه قوطی حلبی بذارم جلوم و گدایی کنم ! بقرعان شرف داره ! ولله شرف داره ! میگید نع از فردا بیاید تو خیابون منو نیگا کنید !


+ مادر یکی از دوستام شدیـــــــــداً مریضه، لطفاً دعاش کنید





 
درباره چرک نوشـــته

+ اگرچه رستاک بنظر اسم پسرونه است اما من دخترم ! آخر اسم وبلاگمم "ها" نداره :)


دوستان
توت فرنگی
آقای مدرنیته
Life
افکار افسار گسیخته
سمفونی زندگان
قند و شکر
یه شوهرم نداریم
سعید
آخرین ارسطو
ارسطو عکاس
اون آناهه
کوشالشاهی
احسان احراری
سایه ماه
دنیای کاسپر
خدابانو
دیوانه نامه
شرح حال حادثه ای بنام تو
Scent Of A Man
کوسه جنوب
ایرانی
یه لیوان دندون مصنوعی
بازیگوش
آب کرفس
خرچنگ نابغه
ماهور
رعنا
کهکشان
پلاسما
خانم خانه به دوش
مسکالین
افکار در هم یک سیب
رادیو بییب
ایالت خودمختار روانی ها
ادیسون دوم
دکتر کتاب فروش
مینیمال های شازده
حرف هایی که به سختی کلمه میشوند
کانون پزشکان وبلاگنویس
قلب سپید
رویای نیمه شب تابستانی
به قلم آنها که به بهشت نمیروند
دیوار خط خطی
کاغذ کاهی
سیاه مشق
آیدا
فصل انگور
آذرکده
فاطمه شبروان خیال
کسی که مثل هیچ کس نیست
ک ِ مثله ... !!!
ممتد
کافه لعنتی
کافه مستند
سرزمین من
من، نگاه و آنگاه دوربین
الیک یا رب مددت یدی
وب نوشته های مجتبی جوانی
For ever
خانوم مدرنیته
صدای سکوت
مانترا
یک نفس عمیق برای ادامه زندگی
گل یخ
انسان راستین
مزه مزه
وب لاک
خدا تنهاکس بی کساست،خوش به حال بی کسا!!!
oasis
حرفهای پنهانی دلم
طوفان سنجاقک
علی آقا گل باغا (ع)
مدل لباس عروس
مونالیزا با کمی ریش و سیبیل
ماتحت گشاد و دل آزرده
یک عاشقانه آرام
لوکسی گالری
من نویسی
اسپرلوس
دل نوشته
دانلود کتابهای نایاب ممنوعه قدیمی
عاشق ترین امیر اقلیم آب و آئینه
خیلی دور خیلی نزدیک
:|
خط خطی های رنگین کمانی


بروز شده ها